محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

902

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عموى وى عباس بن عبد المطلب با وى بود او هنوز بر دين قوم خويش بود و مىخواست در كار برادرزادهء خويش حاضر باشد و براى او پيمان بگيرد . و چون پيمبر بنشست نخستين كس كه سخن آغاز كرد عباس بود كه گفت : « اى گروه خزرج ( و رسم بود كه عربان همه انصاريان را چه اوس و چه خزرج ، خزرجى مىگفتند ) مقام محمد به نزد ما چنانست كه مىدانيد و او را از آسيب قوم خويش حمايت كرده‌ايم و اكنون در شهر خويش در عزت و حرمت است و مىخواهد به شما ملحق شود ، اگر مىدانيد كه با وى وفا مىكنيد و از مخالفان حمايتش مىكنيد ، شما دانيد و آنچه تعهد مىكنيد و اگر مىدانيد كه وقتى سوى شما آيد به مخالفان تسليمش مىكنيد و از ياريش باز مىماند هم اكنون او را رها كنيد كه در شهر خويش در عزت و حرمت به سر مىبرد . » گويد : به عباس گفتيم : « سخنان تو را شنيديم . اكنون اى پيمبر خداى سخن كن و آنچه خواهى براى خود و خدايت بخواه . » گويد : پيمبر خداى سخن كرد و قرآن خواند و به سوى خدا دعوت كرد و به اسلام ترغيب كرد و گفت : « بيعت من و شما بر اين باشد كه مرا همانند زنان و فرزندان خويش حمايت كنيد . » آنگاه براء بن معرور سخن آغاز كرد و گفت : « قسم به خدايى كه ترا به حق مبعوث كرده ترا همانند كسان خود حمايت مىكنيم ، اى پيمبر با ما بيعت كن كه به خدا ما اهل پيكار و سلاحيم و اين را از پدران خويش به ارث برده‌ايم . » ابو الهيشم تيهان هم پيمان بنى عبد الاشهل سخن براء بن معرور را بريد و گفت : « اى پيمبر خداى ميان ما و كسان ، مقصودش يهودان بود ، پيمانى هست كه آن را مىبريم ، اگر چنين كنيم و خدا ترا غلبه دهد ممكن است سوى قوم خويش بازگردى و ما را واگذارى ؟ » گويد : پيمبر لبخندى زد و گفت : « خون من خون شما است و ويرانى من